شراره های موج زن



داشتم از روی لجن مرطوب کف جنگل می گذشتم. همانجایی که بوی کاج و رازیانه به تاریکی دست داده و همه دارکوب ها را کشانده بود آنجا. کار من رد شدن از جنگل است. هر روز کار من اینست که  دم غروب راه بیفتم از دل جنگل رد شوم تا برسم به مرغزار پشت جنگل که می خورد به سرزمین غربتی ها. همینطور که توی فکر این بودم که وقتی برگشتم بروم پیش رافیک و بدهم کفشهایم را وصله کند، یک پشته براق که فقط ازش حرارت را می توانستم ببینم روبروم  سبز شد. پا شل کردم و دولا دولا شدم و دستم رفت پر کمرم تا چاقوی ضامن دارم را بیرون بکشم که دیدم یکهو ماغ کشید و بلند شد. باورم نمی شد. گردنش را کشید یک طرف و با زبانش دور دهنش را پاک کرد. معلوم بود تشنه است. لاغر نبود. برعکس واقعا خیکی بود. سیاه بود اما با چشم های شیشه ای سیاه که فقط برق سفیدی اش را می شد دید. در تاریکنای جنگل حالا خورده بودم به یک گاو. همانطور که چشم تو چشم شده بودیم  درآمد گفت: مرا به خانه ببر! گفتم: هه؟! و آب دهنم را قورت دادم. بالا سرم را نگاه کردم، روبرویم را و چراغ ساعتم را زدم ببینم چند است. ماغ کشید و گفت: از رمه جدا افتاده ام، پسر خوبی کن و ببرم به مرغزار. تا این را شنیدم به ذهنم رسید یک کشیده به خودم بزنم. زدم. و عینکم را پراندم و همه جا تار شد. جلد نشستم و کورمال کورمال عینک را جستم. دستهام گل و خزه ای شده بود و ه هایی چند هم بنا کردند از دست هام بروند بالا. عینک را زدم . نفسم واقعا در نمی آمد. خیلی عجیب بود. یعنی چه! گاو نبود. نه نبود. البته بود، اما یکهو نابود شد. به هرحال فهمیدم کشیده کار خودش را کرده! خوشحال و بعد از نفسی چاق و دوان، مسیر هر روزه را رفتم تا رسیدم به آخرهای جنگل. هنوز از سربالایی آخرین درخت ها پایین نرفته بودم که دیدم صدایی از پشت سرم می گوید: ما، ما، ما. روبرویم را نگاه کردم. یک گله گاو هیگلی با دست گل و کف و هورا داشتند جلو می آمدند. چاره ای نداشتم. برگشتم توی جنگل و به تک فرار کردم. روز عجیبی بود. خیلی عجیب بود.


آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

82404029 فروش عمده محصولات سلولزی بهداشتی شجره طيبه صالحين حلقه ي ولايت روستاي اوارد شهرستان گلوگاه من دلم الان,اونو میخواد... وبلاگ رسمی همکاری در فروش فایل pinfiles royanet سجاده فرش محراب نقش کاشان دانلود رایگان جزوه و خلاصه کتاب سبحان حاجی زاده وكالت در دعاوي حقوقي ،كيفري ،خانواده